love&hate
lovely
انگار نمی دانست دوره ضرب المثل ها به سررسیده! مثل آنکه تنهایی -چقدر هم تنها!- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی. دچار یعنی،عاشق! و فکر کن چه تنهاست، اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد. چه فکر نازک غمناکی! دچــــــــــــــــــار باید بـــــــــــــــود! -سهراب سپهری- مرسی از همه،تا بعد بیهوده میگردم به دنبالت ، بگذار فردا برسد می شنوی دیروز غروب عاشقی خود را کشت می روم اما رد پایم را برایت به جای خواهم گذاشت مبادا مرا فراموش کنی سالهاست که به انتظارت نشسته ام شاید که آمدنت پایانی تلخ برای دیگران اما هر چه باشد آورنده آرامشی ابدی برایم است جاده هنوز خیس است و من همچنان می روم
به خیال رد پای اشکهایت ولی تردید مرا زجر می دهد
نمی دانم این خیسی اشکهای توست
یا
خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟ تو دُنیا دُوتا دِلٌ کِنارِ همٌ جا نِمیشنْ نگاهم کرد...پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد...و در نگاهش صد شور عشق خواندم! نگاهم کرد...دل بر او بستم نگاهم کرد...اما نه! بعدها فهمیدم او فقط نگاهم کرد!!! از زندگی آموختم که با هر نگاهی دل نبندم! که همه ی نگاه ها پیام آور عشق نیستند... همه ی نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند...و.... همه ی نگاه ها بی ریا نیستند! نمیدونم چرا همیشه همه چی علیه منه. راستی راستی خدا باهام بهم زده مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزهای دگر سایه ای ز امروزها،دیروزها دیدگانم همچو دالان های نور گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست های فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عــــاشقانم نیمه شب گل بروی گور نمناکم نهند بعــــــد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتـــــــــــ-رهای من بعــــــد من با یاد من بیگانه ای تار مویی،نقش دستی،شانه ای... لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ مرگ من روزی فرا خواهد رسید... یادته دوستت داشتم گفتی واسه دوست داشتن کوچیکی.رفتم تا بزرگ بشم ولی اونقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم بدجور یادت افتادم.لعنت بهت زیر باران واژه ها می ایستم.ناگهان چتر رنگارنگم را می بندم.حرفهای تو مرا آبی میکند.قد می کشم و آسمانها را پشت سر می گذارم.با ستاره ای که هزار سال عاشق بوده به زمین بر میگردم.دریا را با آسمان می آمیزم و کمی در باغچه میریزم تا گلها همه رنگ و بوی تو را بگیرند.چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهای نا نوشته ی زندگی را خواندن.چه خوب است از تو گفتن و از پیچ جاده ها گذشتن.دلم میخواهد روی برگهای درختان یادگاری بنویسم و به همه بگویم که چقدر دوستت دارم.چه خوب است خاطرات دیرین را با تو ورق زدن و در میان کویر و فراموشی گل گفتن و گل شنیدن.کلام تو به روح من آرامش میبخشد.هردم که از حوادث و ناملایمات زندگی دلم به درد آمد،هربار که شعله ها و شراره های آتش درونم زبانه کشید و وجود و هستی ام را سوزاند،هر دفعه که جانم به لب رسید و حرارت و سوز لبهای بی رنگم را سوزاند دیوانه وار به سوی تو شتافتم و چشمان اشک آلود و مرطوبم را به چشمان پرفروغ و منور تو دوختم. آنقدر به پای کلامت نشستم تا دل ناامیدم امیدوار شد و التهاب درونم فرو نشست و روح آزرده ام نشاط یافت.صدای توست که مشکلات و سختی های زندگی ام را تسلا می دهد.لبخند توست که تلخی های زندگی را در مذاقم شــــــــیرین میکند. امسال بدون تو نوروز برایم مفهومی ندارد … سلام به قاصدکهای خبر رسان که محکوم به خبرند 

![]()

نمی توانم ؛
یک کلمه به ذهنم می رسد
” تـــــــو ”
تمام شد این هم نوشته ی امروز !

وقتی نیستی ، بیهوده نشسته ام چشم به راهت
شاید وقت این است که حسرت گذشته های شیرین با تو بودن را بخورم
تنها بمانم و کوله باری از غم را بر دوش بکشم
دیروز گذشت و پیش خود گفتم فردا در راه است ، فردا آمد و دیدم هنوز دلم چشم به راه است ، مدتی گذشت و هنوز هم در حسرت دیروزم ، چه فایده دارد وقتی روز به روز از غم عشقت میسوزم ؟
پیش خود میگویم شاید فردا بیایی ، شاید هنوز هم مرا بخواهی !
تقصیر دلم بود نه چشمانم ، این قصه که تمام شد، باز هم اگر بخواهی میمانم
نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم ،
این حال و روز من است ، نیستی که ببینی این روزهای بی تو بودن است
تمام هستی ام تویی ، از لحظه ای که نیستی ، انگار که من نیز نیستم ، انگار مدتی را با عشق زندگی کردم و بعد از تو ،مال این دنیا نیستم !
از آغاز نیز اهل دیار تنهایی بوده ام ، تو رهگذری بوی و من با تو مدتی آشنا بوده ام
از کجا میدانستم اهل دل نیستی ، عشق را نمیشناسی و با من یکی نیستی ، از کجا میدانستم که تنها میشوم ، من بیچاره باز هم بازیچه دست غمها میشوم !
بیهوده میگردم به دنبالت ، با وجود تمام بی محبتی هایت ، باز هم میخواهمت . . .
یک نفر می پرسد
که چرا شیشه شکست ؟
یک نفر میگوید :
شاید این رفع بلاست !
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست ؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم می پرسم :
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود ؟!
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــــرد؟
اصـــلا”
یــــادت هَستـــ
کــِــه نیستــَـمــ …؟







![]()



دوستت دارم








و سلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند
و سلام به شکوفه هایی که با شکفتن خود خبر از بهار میدهند
عید نوروز مبارک


| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |






